|
می گذارم پنج نوبت سر به مُهرِ مهربانی
|
|
مسجدِ مِهرِ تو دارد از کرامت ها نشانی |
|
هفت منزل می گذارم پشتِ سر، تا آستانت |
|
منزلِ هشتم که آیم، می شوم خود آسمانی |
|
آن طلایی گنبدت را، می پرم تا اوجِ پرواز |
|
می پرم مثلِ کبوتر، می کنم یاد از جوانی |
|
وادی عشقت چه سوزان، لاله ها آن جا فروزان |
|
کارِ دل شب ها و روزان، در بیابانت شبانی |
|
در بیابان هر چه آهو، میهمانِ چشمِ نازت |
|
میهمانان را نگاهت، می کند خوش میزبانی |
|
باده در مینا مُدام است، کارِ دل این جا تمام است |
|
عشق این جا رقصِ جام است، عشق این جا زعفرانی |
|
عشق، صائم می تراود دائم از مینای هستی |
|
عشق یعنی زندگانی، عشق یعنی زندگانی
استاد صائم کاشانی |
انتظـار
چشمانت از سلاله ي آفتاب است
و زلالِ نگاهت
از قبيله ي ماهتاب
در رويشِ بهار
از ابرها تأثيرگذارتري
گل هاي زبان بسته
تنها تو را مي خوانند
نامت را كه مي برم
آسمان
هزاران ستاره بر لبانم مي نشاند
اگر چه پاييز
بي امان هجوم مي آورد
اما رمزِ شكوفايي باغ
درآمدنِ توست
روزها وشب ها
بي خورشيدِ جمالت
آيينه ي كابوس است
و در ساحلِ هستي
قطره ها
در انتظار اقيانوس
صائم كاشاني
آري مي آيي
صداي پايت را مي شنوم
مي دانم همراه با نسيمِ سحر مي آيي
مي آيي تا پنجره هاي بسته
متبسّم شوند
مي آيي تا جوي ها، رود
بركه ها، چشمه
و چشمه ها، دريا شوند
مي آيي
تا سكوتِ مردابِ خواب آلودگان بشكند
مي آيي تا دوباره
باغِ آسمان سبز شود
مي آيي تا شكوفه ي لبخند
بر رخسارِ ستارگان نقش بندد
مي آيي تا دشتِ مجنون
مخمورِ چشمانِ ليلايي ات شود
و بيابان، نمازِ باران بخواند
مي آيي
تا شبنمِ احساس
غبارِ غربت از چهره ي گل ها بشويد
مي آيي
تا گيسوانِ پريشانِ نخل ها را
با شانه ي محبت بيارايي
و
پيراهنِ خون آلودِ
شقايق را
به دستِ آب و آينه بسپاري
آري
مي آيي
صائم كاشاني
شراب شعر
به جشنواره ي چشمت، ثواب كن ساقي
دوباره جامِ مرا پُرشراب كن ساقي
لبانِ عاطفه خشك است بي شراب، بيا
بريز باده به جام و شتاب كن ساقي
به ميهماني چشمِ تو آمدم امشب
مرا ز جامِ نگاهت خراب كن ساقي
كنون كه ساغر ِايام از شراب تهي ست
به يك پياله بيا انقلاب كن ساقي
چو آفتابِ قدح در حريمِ ميخواران
هزار جلوه ولي بي نقاب كن ساقي
شرابِ شعر بنوش از پياله ي صائم
حوالتم به غزل هاي ناب كن ساقي
صائم كاشاني
همدم گل ها
مي خواستم كه در تو شكوفا شوم، نشد
در باغِ عشق، همدمِ گل ها شوم نشد
مي خواستم چو واژه به قاموسِ عاشقي
با يك نگاهِ مهرِ تو معنا شوم نشد
مي خواستم به سانِ نسيمِ سحرگهي
در كوچه باغِ زلفِ تو پيدا شوم نشد
مي خواستم به ساحلِ آرام ياد تو
همپاي موج، غرقِ تماشا شوم نشد
مي خواستم چو قامتِ خورشيدِ صبحگاه
گرم از فروغِ آن رُخِ زيبا شوم نشد
مي خواستم ز حالِ تو اي نوبهارِ عشق
در كوچه سارِ خاطره جويا شوم نشد
مي خواستم دو چشمِ اهورايي تو را
آيينه دارِ غمزه و ايما شوم نشد
مي خواستم به مسجدِ چشمانِ نازِ تو
صائم شوم، زلالِ تمنّا شوم نشد
صائم كاشاني
بجا يا نابجا
ديشب كه چشمانش دو چشمم را صدا زد
ديدم نگاهش با نگاهم حرف ها زد
صيادِ چشمم بود آن آهو نگاهش
زخمي كه زد از تيرِ مژگانش، به جا زد
لبخندِ ماه از آبيِ چشمش تراويد
خورشيد را برقِ نگاهش در هوا زد
از جامِ چشمش جرعه جرعه ناز مي ريخت
هر چند نازش بر نيازم پشت پا زد
گفتم: بگير از من نشاني اين غزل را
از من گرفت آن را، ولي ناخوانده تا زد!
گفتم: مرو از پيشِ من گر مي تواني
گفتا: مرا حسّي كه مي داني صدا زد
گفتم: برو، فرقي ندارد از برايم
چشمت اگر حرفي بجا يا نابجا زد
تا صائمِ محرابِ ابرويش شوم باز
ديدم نگاهش روزه داران را صلا زد
صائم كاشاني
ماه جمكران
از آن جا داشت رد مي شد دلم، افتاد در دامش
نمي دانم چه خواهد بود اين عاشق سرانجامش
ز قم مي آمدم كاشان، كه دل سويش شتابان شد
نبود اين اختيار از من، كه دل بود و گل اندامش
قناري در قناري بود آن جايي كه دل مي رفت
كبوتر در كبوتر بود در ايوان و بر بامش
به يادم خاطراتِ كودكي آمد كه مادر را
قيامي از ارادت بود با بشنيدنِ نامش
و از دور از براي حضرتش دستي تكان دادم
و دستِ ديگرم بر سينه و دل، سرخوش از جامش
و ساكم از غزل پُر بود و بر من آفرين ها گفت
به گوشِ خاطرم جاري هنوز آن طرفه پيغامش
و اشكِ روزه داران بود و هر صائم در آن مسجد
به ماهِ جمكران مي گفت از اندوه و آلامش
صائم كاشاني
آبي دريا
گر آفتابِ رُخت از نقاب سر بزند
خدا نكرده تو را عاشقي نظر بزند
تمامِ عمر بر آن بودم اي عزيز مگر
شبي خيالِ تو بر من ز لطف سر بزند
هميشه با تو ز دل گفتم و ز جان هرگز
كه سنگِ جان نتواند دلم به سر بزند
كه جان متاعِ حقيري است پيشِ پاي تو خوب
چه افتخار كه بر تاج اين گهر بزند
به دستِ قافيه ها دل سپرده ام هر چند
دلم چو حرف زند با تو مختصر بزند
بگو به زهره كه چشمانت آبيِ درياست
به تارِ عاطفه ها زخمه تا سحر بزند
و از براي دلم مطربِ طرب آهنگ
اگرچه ناز كند عاشقانه تر بزند
صائم كاشاني
چشم به راه
آيد از كوچه ي احساس، سپاهِ گل سرخ
عندليبانِ چمن، چشم به راهِ گل سرخ
هي بريزند به جامِ غزلِ خاطره مي
مي بنوشيد ز ميناي نگاهِ گل سرخ
نرم و آهسته گذاريد به گلزار قدم
تا پريشان نشود خوابِ پگاهِ گل سرخ
باغبانا! نزني بر جگرِ گل، آتش
كه شود سهمِ شما، آتشِ آهِ گل سرخ
عود و اسفند در آتش بفشانيد، مباد
چشم زخمي برسد بر رُخِ ماه گل سرخ
از چه آزار رسانيد به گل هاي قشنگ
آخر اي سنگ دلان چيست گناه گل سرخ؟!
صائم از مسجدِ گل آمده با اشكِ نياز
روزه دارانِ غزل، چشم به راهِ گل سرخ
صائم كاشاني
بر بام عاشقانه ها
پرنده هاي نقاشي من
بر بام عاشقانه هاي تو
پرواز مي كنند
رنگين كماني كه
از برقِ نگاهت مي تراود
جعبه ي مداد رنگي من است
نازآفرينم!
رخصتي ببخش
تا تو را مثلِ بهار
جرعه جرعه بنوشم
كوچه سار كهكشان
ديشب كه بارانِ چشمانم
دامانِ خدا را خيس مي كرد
تو در كوچه سارِ كهكشان
غزلواره ي مهتاب را مرور مي كردي
من اشك هايم را
به قنديلِ آه مي آويختم
تو چشم هايت را
به مژگانِ ماه
روزه دار قافيه ها
بيا كه عاطفه معنا نمي شود بي تو
و گوهريست كه پيدا نمي شود بي تو
دگر به روي كسي بوستان نمي خندد
و غنچه هاي طرب، وا نمي شود بي تو
نشسته است غباري به روي آيينه
كه اين غبار ز دل پا نمي شود بي تو
هزار چشمه ي خاموش و رودِ سرگردان
خدا گواست كه دريا نمي شود بي تو
و عشق، آن چه به دنبالِ او دلم خون است
ستاره ايست كه رخشا نمي شود بي تو
بتاب از افقِ بركه هاي خلوتِ نور
شب است و نوبتِ فردا نمي شود بي تو
و صائمِ نگهت، روزه دارِ قافيه هاست
بهارِ شعر، شكوفا نمي شود بي تو
صائم كاشاني
شب هاي شعـر
ديگر نفس براي سخن كم مي آورم
وقتي كه شعرهاي تو باشد برابرم
شب هاي شعر، در غزلم موج مي زني
پُر مي كني ز شرجي احساس، باورم
هر شب به يادِ چشمِ تو در خواب مي روم
هر صبح با خيالِ تو از خواب مي پرم
كوتاه مدتي ست كه دل با تو آشناست
اما هزار سال برايت كبوترم
بر من ببخش گر به تو نزديك مي شوم
بر من ببخش گر ز گليمم فراترم
از باغِ بوسه هات نچيدم گلي، ولي
وقتي كني نگاه به رويم، معطّرم
مثلِ تو شاعري نشوم اين همه لطيف
اما اداي شعرِ تو را در مي آورم
صائم كاشاني
هجدهم اسفند ماه 1387
هنوز منتظرت ...
بر اوجِ عشق، ببين موج هاي بالم را
گرفت كولي افسانه، خوب فالم را
مگر خيالِ تو بر خاطرم، سري بزند
غريبه نيست دلت، عشقِ بي مثالم را
كبوترانه تو را پَر زنم، كه مي گيري
ز دستِ عاطفه، يك روز، زيرِ بالم را
ز بادِ حادثه، باغِ دلم نمي خشكد
نديده است كسي سيب هاي كالم را
به عشق، شهره ي شهرم، بخوان و باور كن
به دردنامه ي احساس، شرحِ حالم را
به مسجد دل من، صائمانه مي ماند
كسي كه گوش كند نغمه ي بلالم را
هنوز منتظرت باشم و بريزم اشك؟
بده عزيز دلم، پاسخِ سؤالم را
صائم كاشاني
شاعر گل های سرخ
شبی دلم به دلت گفت: دوستم داری؟
جواب داد دلت با كرشمه ها: آري!
بيست و پنجم دي ماه 1381
كاشان
با اين همه استعاره
بازآ كه با چشمت امشب، روشن ببينم جهان را
برقِ نگاهي كه داري، رخشان كند كهكشان را
با چشمكي ساغرانه، بر بامِ هستي گذر كن
تفسير كن با نگاهي، ميخانه ي بي نشان را
تا آن كه زنجيرِ مهرت، پاي نيازم ببندد
دامي بكن دانه ات را، تابي بده گيسوان را
خورشيد و ماه و ستاره، تا آن كه دورت بگردند
دوري بزن كهكشان را، سيري بكن آسمان را
هر سو كه پا مي گذاريم، دستِ تو دل مي سپاريم
كاري به كارش نداريم، دورانِ نامهربان را
برقِ نگاهت ستاره، ريزد به هر سو شراره
با اين همه استعاره، رقصان كني بي كران را
دل هست و دلدار و صائم، عشق است و خورشيدِ قائم
زلفش كمندي كه دائم، بر دل سپارد كمان را
صائم كاشاني
نغمه گر عاطفه
نوبهار آمد و شد ديده ي نرگس نگران
مي رسد نغمه گر عاطفه، چون نوسفران
گر نهد تاج به سر، نرگس جانان نه عجب
تاج اقبال گذارند به سر تاجوران
يار من كوشد اگر بر ستم و ناز چه باك
كه جهان است كنون عرصه ي بيدادگران
دل ننوشيد ز ميناي لبش، شربت نوش
اي دريغا كه شد اين غنچه نصيب دگران
مي كنم عرضه به صاحب نظران، گوهر خويش
قدر گوهر نشناسند، چو كوته نظران
حاليا فصل بهار است، بزن ساغر عشق
نيست معلوم، سرانجام جهانِ گذران
صائم و ميكده ي ياد تو و دلبر شعر
مسجد و زهد ريا و ز خدا بي خبران
صائم كاشاني
جمعه پنجم فروردين 1384
كاشان
زود بیا
يكشنبه هفتم فروردين 1384
اصفهان
پري
دوشنبه بيست و هشتم شهريور 1384_ بروجرد، كنگره سراسري روح آدينه
بارگاه غزل
پنج شنبه سوم فروردين 1385
كاشان
رندان آسمان نوش
در شرقي نگاهت، تا ناز مي فروشند
رندان آسمان نوش، صد رازا مي فروشند
در حافظيه ي عشق، آنان كه مستِ مستند
با نرگسانِ نازت، شيراز مي فروشند
خواهم كه سر ببازم، در پيش پايت اما
در پادگان عشقت، سرباز مي فروشند
لطفي دگر ندارد، بزم ترانه سازان
كاين بد صدا حريفان، آواز مي فروشند
صهباي نور نوشد، صائم ز جام هستي
در شرقي نگاهت، تا ناز مي فروشند
صائم كاشاني
شنبه بيست و هفتم اسفند 1384
كاشان
افق زارِ غزل
در پشت پرچين نگاهت ناز پيداست
وز نرگسانت، شيوه ي ابراز پيداست
چشمت شراب خانگي بر دل فروشد
در اين شرابستان، خٌم اعجاز پيداست
شاه چراغِ قلب من، آن چشم جادوست
اي نازنين در ناز تو، شيراز پيداست
در پشت گلخندِ نگاهت، عشق جاريست
در اين افق زار غزل، پرواز پيداست
بر قمصر سرخ عذارت، دل سپردم
در عندليب ذوق من، آواز پيداست
صائم تراود از سمرقند لبانت
چون رودكي سوزي كه در آن ساز پيداست
صائم كاشاني
پنج شنبه بيست و پنجم اسفند 1384
كاشان
مهتاب مي رقصيد
ديشب هواي چشمِ باور بود
باراني
آويختم فانوسِ اشكم را
سر راهت
راهِ دلت را كرد پيدا
گر دلِ عاشق
مديونِ باران بود
چترِ خيالم خيس در آغوشِ شبنم ها
پلكِ نگاهِ آسمان خنديد
جامِ سحر
لبريز از نورِ ترنّم ها
سجاده ي دل بود و مُهرِ مِهرِ چشمانت
خواندم نمازِ عشق، در محرابِ ابرويت
بود از قنوتِ اشكِ من
آيينه ها جاري
صائم كاشاني
كاشان
آهنگ رويش
رويد ز باغ سرخ لبانت ترانه ها
اين غنچه هست، نغمه گر عاشقانه ها
پاييز با نگاه تو گردد بهار عشق
افسون شوند، پيش دو چشممت فسانه ها
درياي بيكرانه بود ذوق عاشقم
آب از چه گِل كنند چنين رودخانه ها ؟!
من تك درختِ باغ سخن، قد كجا كشند
در پيش سرو عاطفه ام، اين جوانه ها
گلخند هاي خاطره، ديوان عشق من
پس اين شما و گلغزل جاودانه ها
مقياس پلك سبز تو آهنگ رويش است
جغرافياي چشم تو و بيكرانه ها
صائم تراود از غزلت، شعر انتظار
دلدار و عصر جمعه و زيبا ترانه ها
صائم كاشاني
جمعه بيست و ششم اسفند 1384
كاشان
دانشگهِ نگاه تو
ديدم هنوز مثل شرابي، شراب ناب
دل مي بري ز دست غزالان آفتاب
خيام مي چكد ز نگاهت، سبو سبو
در خم سراي چشم تو، صد مولوي خراب
از كوچه سار زلف تو كردم شبي گذر
ديدم هزار شاعر عاشق به پيچ و تاب
گفتم كه غنچه زار لبت هست آتشين
گفتي بگير از گل من، جرعه اي گلاب
اي آبشار زلف تو، «دربند» عاشقان
در بند توست، عاشق آشفته بي حساب
شمران چشم مست تو، تجريشِ هر پريش
دانشگهِ نگاه تو، ميدان انقلاب
يك شب بيا به خانه چشمم كه بي رخت
با اختران شوق از اين خانه رفته خواب
صائم شدم به مسجد چشمت، ز پيش من
افطار چون شود، نروي با دو صد شتاب
صـائم كاشـاني
هْـوالعليـم
به پيشگاه والاي هشتمين ساقي ميخانه ي عشق
« شكـوه سبـز »
پنـــاهمنــد تـو آهــوي آفتــاب آمــد
كـه در پيـاله ي مهـرت، فـروغ نـاب آمـد
بـه بـارگاه تـو گـل بـاوران، شــرفيـابنـد
بـه زلف خاطـره ايـن جـا، هـزار تاب آمـد
بـه آستيـن تو زد بوسه، يوسف گل سـرخ
در آستـان تو با آتشيـن گلاب آمـد
اميـر قـافلـه ي آفتــابي و هـر شـب
در التـزام ركـاب تـو، مـاهتـاب آمـد
حُـريم حْـرمـت تـو بـارگاه احسـاس است
كـه قلـب عـاطفـه اين جا در التهـاب آمـد
شكـوه سبـز تـو نـازم ك با سمنـد سْـرور
عروس ذوق من از شوق، بي نقاب آمد
مـن از ديـار صبـا ايـن غـزل فـرستـادم
صبـوري ام نتوان، دل به صد شتـاب آمـد
همـاره معتـكف مسجــد نگـاهـت شـد
هر آن كه صـائم و در عشـق، كـاميـاب آمـد
ببخش ساغـر هشتـم به عاشقان، سـاقي
كه هفـت خـطّ نگـاه تو، آفتـاب آمـد

